تبليغاتX
توتم پرستی
چه کسی میخواهد، من و تو ما نشویم؟ خانه اش... ایشالا که همیشه آباد باشه

يه خانوم خوشگل كنار بزرگراه سوار ميكنه.
ناگهان اون احساس مريضی و بعد غش ميكنه؛ اونو به بيمارستان ميرسونه.
استرس زيادی داره...
اما نهايتا توی بيمارستان بهش ميگن كه حالش خوبه و داره پدر ميشه!!!
ميگه كه من كه پدر بچه نيستم اما دختر ميگه چرا هست
او استرس رو بيشتر حس ميكنه
پس تقاضای تست دی ان ای ميكنه و ثابت ميشه كه پدر بچه نيست...
دكتر بهش ميگه اصلا نگران نباش چون اصولا از زمان تولد نابارور بودی!!!
اكنون كاملا و بيشتر از هميشه استرس داره اما خلاص شده.
توی راه خونه،،، داره به سه تا بچه های خودش فكر ميكنه...
حالا به اين ميگن استرسسسسسسسسسسسسسسسسس‬

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:0  توسط Prana | 

بیا عزیزم بیا

یک تکه هیزم دیگر در آتش بینداز

کمى گوشت و لوبیا بار کن

بعد برو سراغ اتومبیل و چرخ هایش را عوض کن

بعد جوراب هایم را بشور

...بعد لباس هایم را رفو کن

بعد بیا کنارم بنشین !

و پیپ ام را پر کن

اما نه!

اول پیژامه ام را بیاور

بعد یک قورى چاى دیگر دم کن

همه اینکارها را که کردى

حالا به من بگو:

دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟

من با بچه خواهرت بازى نکردم؟

هر شب او را ماشین سوارى نبردم؟

به تو اجازه ندادم ماشینم را بشویى؟

به تو نگفتم که دارى چاق مى شوى؟

چرا نمى فهمى ؟

که همه اینها از نظر یک مرد یعنى عشق؟

حالا بیا و کنارم بنشین

اما نه!

لطفاً قبل از آن لباس هایم را اتو کن

پیژامه ام را بیاور

غذایم را بپز

بعد یک قورى دیگر چاى دم کن

و بعد به من بگو:

دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟

لعنت بر هرچه فمینیست!

 

شل سیلوراستاین

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 1:25  توسط Prana | 

آلبوم جدید چاوشی رو دانلود کردم... فکر میکردم خیلی بهتر از اینا خونده باشه... اما نه... اونم مثه خیلی های دیگه نا امیدم کرد...

سرزمین گوجه های سبز رو پارسال که نمایشگاه کتاب بودم خریدم... بردمش با خودم پادگان اما دریغ از خوندن یک صفحه... وقتی که حکمم رو گرفتم و سوار اتوبوس شدم که برگردم خونه، تا صفحه ی 52 خوندم... عالی بود... باز هم به تو آلمانیه رومانیایی تبار...

شرق خریدم... طبق عادت... با اینکه هیچی واسه خوندن نداره اما نمیدونم چرا وقتی لوگوش رو میبینم، ناخودآگاه دست میکنم تو جیبم، 600 تومن میدم به فروشنده و یکیشو بر میدارم... یکی از صفحه هاش درباره ی فیلم هایی بود که به زودی ساخت و ادیتشون تموم میشه و اکران میشن... یکیشون درباره ی جنگ های داخلی چاد ساخته شده... تیتری که واسه معرفی فیلم انتخاب شده بود نظرم رو جلب کرد... زندگی، جنگ و دیگر هیچ... اما هیچ پی یا پا نوشتی نداشت که توضیح بده این تیتر اقتباس شده از نام کتابی به همین اسم از اوریانا فالاچی... کتابی که توتم جان معرفی کرد و پیداش نکردم هنوز... شاید بگم دوستانی که امسال میرن نمایشگاه واسم بخرن... من که مطمئنا امسال نمیتونم برم...

مامان میره اهواز... دو دلم باهاش برم یا نه... از طرفی دوس ندارم تنهاش بذارم، از یه طرف هم از مراسم عزاداری بیزارم و دوس ندارم تو هیچ مراسم عزایی شرکت کنم... حتی عزای حسین... و حتی عزای خودم... پس عطای رفتن رو به لقاش میبخشم... هر چند دلم لک میزنه واسه گرمای اهواز ...

بازی رئال و بارسا... وقت اضافه... گل کریس رونالدو... اگه میرفتم اهواز همه ی اینا رو از دست میدادم!!! اما باز هم عذاب وجدان دارم که با مامان نرفتم و تنها رفت...

موهامو چسب مو میزنم!!! دو تا شوید هم چسب زدن داره آخه ؟! از کلاه گذاشتن خسته شدم... میرم بیرون... به خودم میام، دم مغازه ی مجتبی اینام... با هم میریم تو گوگل مپس... میگردم دنبال آدرس پادگانی که باید هفتم معرفی کنم خودم رو... پیدا کردنش سخت بود اما بالاخره پیداش کردیم... اگه بذارن برم و بیام خوبه... حدودا یکساعت راهه...

چاوشی داره میخونه:

آخ که چه دلگیره
هوای من بی تو
چقدر نفس گیره
قدم زدن بی تو
تو خلوت کوچه
گرفتن دستات
همش دروغه… دروغ
چقدر ادامه بدم
به گم شدن تو این خیابونای شلوغ

.

.

.

چراغای رنگی
آدمای سنگی
سرفه و دلتنگی
تو کافه خالی
یه استکان چایی
کنار تنهایی

داره میره خونه... شاید هم تا الآن رسیده باشه... یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:48  توسط Prana | 

این بیت رو پشت یه کامیون دیدم... مثه همه ی کامیونیاس... فقط مینویسمش چون مطابق حال و روز این روزهای منه...

شمع، آهسته بسوز شب دراز است

            اشک، آهسته ببار غم زیاد است

ای خدا... یه هفته شادمون میکنی، ماه ها غمگین و شاید اینبار تا ابد... باز هم شکرت عزیزم... دوست دارم؛ مثه همون روزای اولی که شناختمت... خدای خودمی... :دی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 12:59  توسط Prana | 

ممنونم واسه بودنت در این چند روزی که بودم...

هیچ وقت، در هیچ بازه ی زمانی ای، بعد از جدایی دهشتناکی که داشتم یا داشتیم، اینقدر باهات راحت نبودم...

در واقع راحت بودنم با تو فقط و تنها فقط بر میگرده به این چند روز... راحت باهات حرف میزنم، راحت حرف هات رو میشنوم (همیشه اینطوری بود البته) و راحت هر چی دوس دارم رو بهت میگم (با اندکی رعایت و حفظ حریم و گلیم!)...

شادی ای که این روزها از بودن با تو و در کنار تو بودن دارم رو هیچ وقت نداشتم... همیشه یه حسی داشتم که بهم میگفت آروم... یه وقت میرنجونیش و از دستش میدی... امروز اما...

شاید این تغییر، شروعش از من باشه... شاید هم از تو...

میدونی! همیشه وقتی بهت زنگ میزدم، سکوتم رو میشنیدی... نمیتونستم چیزی بگم... محصور صدات میشدم... نه اینکه الآن نشم اما مطمئنم اگر روزی این سعادت نصیبم شه که بتونم بهت زنگ بزنم، هیچ سکوتی رو نشنوی! دیگه میدونم چطوری باید رفتار کنم... همه ی اون بخش هایی که آزارت میداد رو گذاشتم کنار...

اینکه من بی پروا شدم و بی پروا ازت انتقاد میکنم و کنار گذاشتن ترسی که در این سال ها همیشه کنارم بوده؛ حتی بیشتر از تو، یا اینکه تو عوض شدی و دیگه با کوچکترین حرف بی ربطی نمیری و میمونی و دلیل اون حرف رو میخوای، همش باعث شده که بودن تو شیرین تر بشه... جذاب تر و خواستنی تر بشه...

و این گونه عذاب بی تو بودن برای من صد چندان خواهد شد اما به این فکر نمی کنم دیگه... می خوام همیشه به خوبی ها و به حال فکر کنم... به اینکه هنوز هستی و هنوز بهترین دوستمی... هنوز یه نفر رو دارم که هر موقع که بخوام حرفام رو میخونه و بهم کمک میکنه... کسی که فکر کردن بهش یه حسی بهم میده شاید فراتر از اعتماد به نفس...

دیگه از اینکه زندگی من بعد از این چند روز چطوری بشه نمیترسم... دیگه هنگام مسیج دادن به تو هیچ ترسی ندارم و راحت حرفم رو مینویسم... میدونم دلیلش اینه که من خودم رو پیدا کردم... دقیقا میدونم به کی و برای چی مسیج میدم... حرف هایی که دارم دیگه خودخواهانه نیست... هر چند از شدت علاقه ام به تو ذره ای کم نشده و بعد از این چند روز، چند برابر هم شده... دلیلش هم همین نوشتن هاست... که برای توست...

در هر صورت هنوز به بودن همیشگیت امیدوارم و انقدر منتظر میمونم تا روزی فرا برسه که من در کنار تو خوشبخت ترین و منطقی ترین آدم ممکن بشم...

کسی شدم که دیگه شاید یه گاگای صرف نیست... یه عاشق کاملا منطقیه...

خیلی عوض شدم و دلیل این عوض شدن هم تویی... کاش یه روز خوب بیاد که توش من و تو مثه الآن باشیم اما کنار هم...

این اولین پستی هست که توش هر چی به زبونم اومد رو نوشتم... بدون ادیت ثبتش میکنم...! اگر خطای املایی یا انشایی داره، ندید بگیر... اینجوری پست نوشتن هم گاهی اوقات جالبه!...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 12:22  توسط Prana | 

مدتی بود نمی نوشتم... یعنی دل و دماغ نوشتن رو نداشتم و از طرف دیگه بلایی که مسئولین بلاگفا به سر اون یکی وبلاگم آوردن، من رو به کل از خودشون متنفر کردن...

اما خوب ما سبزها، همیشه بخشنده بوده ایم و هستیم...

البته این وبلاگ رویه ی سابقش رو حفظ خواهد کرد و تحت هیچ شرایطی به سمت سیاست نخواهد رفت اما در هر صورت، لازم هست که بعضی ناگفته ها گفته بشه...

تو این مدت که نبودم، از فرط بیکاری پاشدم رفتم سربازی!!! جدی میگم! الآن هم کچلم... اما ننوشتنم ربطی به سرباز شدنم نداره...

همینطور ننوشتنم ربطی به بی مخاطب بودنم هم نداره...

تنها دلیل ننوشتنم نبود کسی است که مثه قطره های آبی که یواش یواش به جان دستمال کاغذی نفوذ میکنن، به قلبم نفوذ کرده و تمام روح و روانم جاری از اوست اما نیستش... نمیخواد باشه...

و این تنها دلیل برای نبودنم بود و هست... هر چند که میخوام سعی کنم بنویسم... از توتمم... از توتمیسم...

نوشتن تنها کاریه که میتونم بکنم... چه تو دفتر و سررسید چه تو وبلاگ و فیس بوک و غیره...

نوشتن، از او نوشتن و برای او نوشتن تنها دارویی است که تسکین میدهد غم نبودش رو... تنها مرهمی است که مقداری التیام می بخشد زخم های قلبم را...

پس دوباره شروع می کنم... می نویسم... از تو، برای تو...

شاید برگردی... شاید حس انسان دوستانه ای که همیشه داری رخنه کند بر فکر و اندیشه ات و تنهایی را به کناری بگذاری و بیایی تا باهم بسازیم آنچه را مدت ها پیش باید می ساختیم و شروع کنیم زندگی ای را که سال هاست در انتظار شروع کردنش پرپر میزنم و تو شاید نمیخواهی شروع شود...

شاید نمیتوانی شروع کنی و این مبهم است...

و من...

من در این نقطه دور

در بلا تکلیفی

در کش و قوس خیالی جانکاه

به افق چشم بدوزم تا کی؟

بی سبب منتظر معجزه ام

بی ثمر دیده بر این راه کبود

اما نه... انتظار من بی سبب نبوده و نیست... منتظر تو بودن، برای تو نشستن و همه چیز را در راه تو دادن، هیچ گاه عبث نیست...

میمانم و می نویسم تا بیایی...

منتظرت میمانم...

میدانم که میآیی و روزی با هم می نویسیم... در کنار هم... من برای تو و تو برای زندگیمان...

دور نیست آن روز...

میمانم تا بیایی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 12:22  توسط Prana | 

خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
            و بر گير از لب ميگون ياری بوس اشک آلود

تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بيم
            سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود

که از درد من و راز درون من خبر گردی
            تو هم چون من به رسوايی ميان ده سمر گردی

وفا داری کن و جور و جفايش را تحمل کن
            چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد

و بعداز آن در آغوش رقيبی مست و بی پروا
            تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا

خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
            که بنويسد تويی دينم تويی جسمم تويی جانم

ولی فردا همان فردا که آغاز جدايی هاست
            بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم

و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زنی بر خاک
            و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک

خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگی بردار
            و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستی را

و خواهی ديد با محو کلام دوستت دارم
            تو خواهی داد بر باد فنا بنياد هستی را

وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
            به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 14:6  توسط Prana | 

بله... جدا اگه نظامی بود و میدید، لیلی و مجنون رو اینجوری تموم می کرد... این عشقیست که من تو این دنیای مدرن دیدم... شما هم بخونید و از عشاق اساطیری بیاموزید که عشق، دیگه حتی کشک هم نیست!!!

دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ
خوب دقت كرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او
با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)

من شنیدم تازگی چت می كنی
با جوانی اهل تربت می كنی
نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی
عصرها اطراف میدان ونك
می پلاسی با جوانان ونك
موی صاف خود مجعد می كنی
با رپی ها رفت و آمد می كنی
بینی خود را نمودی چون مویز
جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)
خرمن مو را چرا آتش زدی؟

زیر ابرو را چرا آتش زدی؟
چشم قیس عامری روشن شده
دختری چون تو مثال زن شده
دامن چین چین گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟
ابروی همچون هلالت هم پرید؟
آن دل صاف و زلالت هم پرید؟
قلب تو چون آینه شفاف بود
كی در آن یك ذرّه ( شین و كاف) بود
دیگر آن لیلای سابق نیستی
مثل سابق صاف و عاشق نیستی
قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود
تو مرا بهر خودم می خواستی
طعنه ها كی می زدی از كاستی؟
زهرماری هم كه گویا خورده ای
آبروی هرچه دختر برده ای
رو به مجنون كرد لیلا گفت : هان
سورۀ یاسین درِ‌ ِگوشم نخوان
تو چه داری تا شوم من چاكرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟
خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر
یا برو دیوانه ای دیگر بگیر
ریش و پشم تو رسیده روی ناف
هستی از عقل و درایت هم معاف
آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه كه ول است
او سمندی زیر پا دارد ولی
تو به زحمت صاحب اسب شـَلی
خانه ات دشت و بیابان خداست
خانۀ او لااقل آن بالاهاست
با چنین اوضاع و احوالت یقین
خوشه ات یك می شود ، حالا ببین
او ولی با این همه پول و پله
خوشۀ سه می شود سویش یله
گرچه راحت هست از درك و شعور
پول می ریزد به پای من چه جور
عشق بی مایه فطیر است ای بشر
گرچه باشی همچو یك قرص قمر
عاشق بی پول می خواهم چكار
هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار
راست می گویند، تو دیوانه ای
با اصول عاشقی بیگانه ای
این همه اشعار می گویی كه چه؟
دربیابان راه می پویی كه چه؟
بازگرد امروز سوی كوه و دشت
دورۀ عشاق تاریخی گذشت
تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده
قید فرهاد جـُلمبر! را زده
یا همین عذار شده شكل گوگوش
كرده از سرتا نوك پایش روتوش
با جوانان رپی دم خور شده
نان وامق كاملاً آجر شده
ویس هم داده به رامین این پیام
بین ما هرچه كه بوده شد تمام
پس ببین مجنون شده دنیا عوض
راه تهرن را نكن هرروزه گز
اكس پارتی كرده ما را هوشیار
گرچه بعدش می شود آدم خمار
بیخیال من برو كشكت بساب
چون مرا هرگز نمی بینی به خواب
گفت با «جاوید» مجنون این چنین:
حال و روز لیلی ما را ببین

بشكند این دست شور بی نمک
كرده ما را دختر قرتی اَنك

حال كه قرتی شده لیلای من
نیست دیگر عاشق و شیدای من
می روم من هم پی ( كیسی ) دگر
تا رود از كله ام عشقش به در
فكر كرده تحفه اش آورده است
یا كه قیس عامری یك برده است
آی آقای نظامی شد تمام
قصۀ لیلی و مجنون ، والسلام
خط بزن شعری كه در كردی زما
چون شده لیلای شعرت بی وفا

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 11:28  توسط Prana | 

بعد دیدار تو

تو مثل راز پاییزی ومن رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پراز رازی و زیبایی

ومن در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی، آبی وآرام وبی پایان

ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان وآبی وشفاف

ومن درآرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها وساکت وسر شار

ومن تنها دراین دنیای دوراز غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور ونامعلوم

ومن درحسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر ها

و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه روئیایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز ازعطر دستانت پراز شوق است دستانم

تو فکر خواب گل هایی که یک شب باد ویران کرد

ومن خواب ترا می بینم ولبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

ومن مرغی که ازعشقت فقط بی تاب وحیرانم

تو می آیی ومن گل می دهم درسایه چشمت

وبعد ازتو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

ومن تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست ونغمه مهتاب ومرغان سفر کرده

وشاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد

که تو یک شب بگویی، دوستم داری تو، می دانم

غروب آخرشعرم پراز آرامش دریاست

ومن امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم

به جان هرچه عاشق توی این دنیای پرغوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها وبی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 20:53  توسط Prana | 

خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
کرد و تو یک خر خواهی
بود.

خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای
خر
ی همچون من
عمری طولانی است. پس کاری کن فقط
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی
خر
را برآورده کرد.

خدا
سگ را آفرید و به او  گفت:
 تو نگهبان خانه انسان خواهی
بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که
به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد.تو یک
سگ
خواهی
بود.


سگ به خداوند پاسخ
 داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری
طولانی است.کاری کن من فقط پانزده
سال عمر کنم و خداوند آرزوی
سگ
را
برآورد...


خدا
میمون را آفرید و به
 او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از
این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای
جالب انجام خواهی داد و بیست سال
عمر خواهی کرد.و یک
میمون
خواهی
بود.


میمون به خداوند پاسخ
 داد:
بیست سال عمری طولانی است، من
می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند
آرزوی
میمون
را برآورده
کرد.

و

سرانجام خداوند انسان را آفرید و  به او گفت:
تو
انسان
هستی.تنها
مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره
زمین.تو می توانی از هوش خودت
استفاده کنی و سروری همه موجودات
را برعهده بگیری و بر تمام جهان
تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر
خواهی کرد.

انسان
گفت: سرورم!گرچه من
دوست دارم
انسان
باشم، اما بیست
سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی
سالی که
خر
نخواست ، آن پانزده
سالی که
سگ
نخواست و آن ده سالی که
میمون
نخواست زندگی کند، به من
بده.

و

خداوند آرزوی انسان را برآورده
کرد...

و

از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست
سال مثل
انسان
زندگی می
کند !!!

و

پس از آن،ازدواج می کند و سی سال
مثل
خر کار می کند مثل خر
زندگی می
کند ، و مثل
خر
بار می
برد

و

پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند،
پانزده سال مثل
سگ
از خانه ای که در
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و
هرچه به او بدهند می
خورد...!!!

و

وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون
زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به
خانه آن دخترش می رود و سعی می کند
مثل
میمون
نوه هایش را سرگرم
کند...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:44  توسط Prana | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در این «کویر»، همچون یک تک درخت بی برگ و بار و سوخته ی «تاق»، که «تنها زندگی می کند و تنها می میرد و تنها برانگیخته می شود»، تنها زندگی می کنم و تنها می میرم و تنها برانگیخته خواهم شد.

پیوندهای روزانه
قوانین مورفی به صورت pdf
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
آرشیو موضوعی
توتم پرستی
زخم های روح
شریعتیسم
هدایتیسم
فروغیسم
وقایع اتفاقیه
پیوندها
سکولاریسم
دکتر شریعتی
صادق هدایت
احمد شاملو
فریدون مشیری
نیما یوشیج
سهراب سپهری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM